"
برای موهایی که یک شبه
سفید شدهاند" آوارها گاهی نامرئیاند و هیچ کس حقیقت وجودی تو را که زیر سنگینی آن نامرئی وزین در حال له شدن و تحمل دردی که بیش از حد توان تو است نمیبیند. در فشار بیحد آن تنگنای نامرئی است که جسمت، روحت، ذهنت، روانت و حتی تمامی باورهایی که داشتی را در محاصرهی عجزی بسیار عظیم تنها و بیکس مییابی و اشکها، آهها، نالهها و فریادهای کمک خواستنت به هیچ کاری نمیآیند. رویدادی شبیه به تجربهی زنده شدن در تنگنای گور... روزها، هفتهها و ماهها در آن حال میگذرد... تا یک روز وقتی از مقابل آینه میگذری، کسی که در آینه میبینی به نظرت غریبه میآید. به آینه نزدیکتر میشوی تا دلیل این غریبگی را جستجو کنی و ناگهان نگاهت به سمت موهایت میرود که یک شبه و به یکباره بیشتر از نیمی از آنها سفید شدهاند. حیرت تمام وجودت را در بر میگیرد و مات و مبهوت به موهایت دست میکشی و لایه لایه کنارشان میزنی. انگار قرار است بین آن تارهای سفید که تا دیروز خبری از آنها نبوده جواب سوالهای بیپاسخ ماندهات را بیابی اما با سوالی بزرگتر مواجه میشوی: "چه بر سرتان آمد که یکشبه سفید شدید؟"شبیه لشگری از سوالهای بیجواب که از نبرد آینه هم شکست خورده برگشته باشد به آوارگی خودت بازمیگردی و حالا تردیدی دیگر هم به بیچارگیهایت اضافه شدهاست؛ اینکه سفیدیها را با رنگ بپوشانی یا بگذاری هماهنطور باقی بمانند؟ آنها تنها شاهدان رنج خارج از حد تحمل تو بودهاند. آنها پا به پای تو درد کشیدهاند، به حدی زیاد که به یکباره رنگ باختهاند اما هنوز کنارت ماندهاند. کمی در خودت فرو میروی، بغض میکنی، از خودت میپرسی: "چه بر سر خودم آوردهام؟" آه میکشی و ترجیح میدهی دست از سر نقشه کشیدن برای رنگ کردن موهایت برداری، نه بخاطر اینکه به تصمیمی قطعی دربارهی آنها رسیدهای، بلکه بخاطر اینکه حال و حوصلهای برای رنگ کردنشان نداری و فعلا" میخواهی به همان حال رهایشان کنی...اما در اولین دیدارت با یکی از اعضای خانواده یا یک دوست یا یک آشنا وقتی با این پرسش مواجه میشوی که موهایت چقدر سفید شدهاند! چرا آنها را رنگ نمیکنی؟، دوباره آن تردید و پشتبندش احساس بیچارگی در ذهنت میدود... و شاید همینجا شروع نقطهی عطف زندگی توست. همان جایی که باید با حقیقت خودت و دردهایت روبرو شوی و برای آنچه پس از طوفانی مهیب از تو باقی مانده تصمیم بگیری. این تصمیم میتواند با رنگ کردن موهای سفید و پنهان کردن دردهایت از چشم دیگران و یا با همان وضع و حال و بدون هیچ انکاری آغاز گردد. این بخش از ماجرا شاید آنقدرها مهم نباشد اما آنچه اهمیت دارد پذیرش درونی وقایع و درک کردن رنجی است که تو را به این نقطه رسانده است. همانطور که #کارل_گوستاو_یونگ میگوید: "رنج نباید تو را غمگین کند. این همان جایی است که اغلب مردم اشتباه میکنند. رنج قرار است تو را هوشیارتر کند به اینکه زندگیات نیاز به تغییر دارد. چون انسانها زمانی هوشیارتر میشوند که زخمی شوند، رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند. رنجت را تحمل نکن! رنجت را درک کن! این فرصتی است برای بیداری. وقتی آگاه شوی، بیچارگیات تمام میشود."#لیلا_ناظری_فر (شمیم)#لیلا_ناظری_فر (شمیم)
برچسب:
نویسنده: مهران رحیمی
تاريخ: سه
شنبه
18 آذر
1404 ساعت: 22:21